I LOVE YOU
بارخدایا اگر دوست داشتن زیباست چرا جدایی را پایان آن قرار دادی؟ پروردگارا اگر عشق کمال معرفت است پس چرا عقل را آفریدی؟ معبودا اگر ناامیدی و یاس گناه کبیره اند پس چرا شور و شوق زود گذرند؟ معشوقا اگر صبر و شکیبایی مقدمه زندگی اند پس چرا بیقراری و بیتابی عجولند؟ یه نفر تنها نشسته توی تنهاییش یه درده جای پای قلبی سرده گل سرخی بوده اما دیگه پژمرده و زرده فارغ از دیروز و فرداش غرقه تو دریای درداش حسرتش یه عشق نابه که وفا کنه به عهداش... من شکستم تا تو را عاشق کنم بعد من باران فقط آب است و بس هرکه بعد از من سراغت را گرفت زشت یا زیبا فقط خواب است و بس... سال ها دل طلب جام جم از ما میکرد .... سفری باید کرد به دل پیچک تنها که چرا چنین سخت به خود میپیچد؟ شاید از راز درونش بشود کشفی کرد... شاید او هم به کسی دل بسته.....***** حقیقت زندگی: هرچی مهربونتر باشی بیشتر بهت ظلم میکنن هرچی صادق تر باشی بیشتر بهت دروغ میگن هرچی خودتو خاکی تر نشون بدی واست کمتر ارزش قائلند هرچی قلبتو آسونتر در اختیار بذاری راحت تر لهش میکنن و اگر بدونن که منتظریو بهشون احتیاج داری اندازه یه دنیا ازت فاصله میگیرند... در دل شب منم و سکوت و تنهایی و تاریکی و یاد تو ببین چگونه دیوانه ات شده ام یک سال از جدایی میگذرد،این روزها چه دلتنگت میشوم به گونه ای که بغض نشکسته ام راه نفسم را میگیرد. دل بهانه ات را گرفته حرفهای تو را میخواهد.چشمانم برای تنهایی اش میگرید. چه عاشقانه خجالت زده ام به رویش؛تو بگو چه بگویمش تا که آرام شود؟ یک لحظه مرا ببین تو که سنگدل نبودی انهم اینگونه حرفهایت مرحم این دل بود،ولی این محرم خود به دل زخم زد و رفت... تا که بودیم نبودیم کسی کشت ما را غم بی همنفسی تا که رفتیم همه یار شدند خفته بودند که بیدار شدند قدر آیینه بدانیم تا که هست نه در آنوقت که افتاد و شکست... نسیمی دانه های باران را چون شلاق بر پیکر بیجانم فرود می آورد. سراسر تاریک بود فقط گاهی برق ابرها برای لحظه ای همه جا را روشن میکرد و رعد با صدای غضبناکش سکوت شب را میشکست. نسیم گیسوانم را به بازیچه گرفته بود همانگونه که تو مرا به بازی گرفتی با یادآوری هرخاطره از تو بلورهای اشک از چشمان به انتظار نشسته ام سرازیر شده روی گونه های کبودم جاری میشدند. آری!تو رفته ای و من هنوز در پی تو مانده ام... و نمیدانم چرا با اینهمه دردی که کشیده ام بازهم آرزو دارم باری دیگر در چشمان دروغگویت خیره شوم و بگویم: عزیزم دوستت دارم.... صدای سخن عشق را در عمق نگاهت خواندم و صدای محبت را در کوچه باغ آشناییمان شنیدم برایت گریستم.....و به یادت خندیدم....... و به نشانه وفاداری دفترم را بنامت نوشتم و نامی به اندازه عشقت برایت برگزیدم و آنرا به صفای دلم پیوند زدم پژواک افسرده صدایم را به گوشت رساندم تا تو ار بیابم ولی..... انگار هنوز عشقم به صداقت آیینه و به پاکی باران و به زلالی آب نرسیده است تا قناریهای خوش آواز دلت برایم آواز وصال بخوانند آنکس که میگفت دوستت دارم عاشقی نبود که به شوق من امده باشد رهگذری بود که روی برگ های خشک پاییزی راه میرفت صدای خش خش برگ ها همان آوازی بود که من گمان میکردم میگوید: دوستت دارم... انقدر در گفتن یک حرف حاشیه رفتم و به جای نوشتن تنها یک کلمه در گوشه دفتر خاطراتت شعرهای حاشیه ای نوشتم تا عاقبت در گوشه چشمانت افتادم حالا که حاشیه نشینی را تجربه میکنم بگذار فقط یک حرف حاشیه ای دیگر بزنم: دوستت دارم... شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهیه.اما معنیش رو شاید سالها طول بکشه تا بفهمی ! تو این کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شیر می خواد! تنهایی،چشم براه بودن،غم،غصه،نا امیدی،شکنجه روحی،دلتنگی،صبوری،اشک بیصدا، هق هق شبونه،افسردگی،پشیمونی،بی خبری و دلواپسی و .... ! برای هر کدوم از این کلمات چند حرفی که خیلی راحت به زبون میاد و خیلی راحت روی کاغذ نوشته میشه باید زجر و سختی هایی رو تحمل کرد تا معانی شون رو فهمید و درست درک شون کرد !!! متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاورد... و قبل از همه ی اینها متنفرم از انتظار ... از انتـــــــــــــــــــــــــــــــظار متــــــنـــــفــــــرم نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ولی کاش بودی تا اشک هایم از شوق دیدارت سرازیر میشد کاش بودی و دست های مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودن هایت میشد.... کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت میگذاشتم و دردهایم را به گوش تو میرساندم...بدون تو عاشقی برایم عذاب است میدانم که نمیدانی بعد از تو قلبی برای عاشق شدن ندارم کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم... میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود....؟؟؟؟؟ میدانم که نمیدانی بدون تو دیگر بهانه ای نیست برای ادامه زندگی جز انتظار آمدنت.... ایینه پرسید که چرا دیر کرده است؟ نکند دل دیگری او را اسیر کرده است خندیدم و گفتم او فقط اسیر من است تنها دقایقی چند تاخیر کرده است گفتم امروز هوا سرد بوده است شاید موعد قرار تغییر کرده است خندید به سادگی ام آیینه و گفت: احساس پا ک تو را زنجیر کرده است گفتم از عشق من چنین سخن مگوی گفت:خوابی سالها دیر کرده است در آیینه به خود نگاه میکنم آه...عشق تو عجیب مرا پیر کرده است راست گفت آیینه که منتظر نباش او برای همیشه دیر کرده است



وآنچه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد
مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش
کو به تایید نظر حل معما میکرد
گفتمش این جام جهان بین به تو کی داد حکیم
گفت آن روز که این گنبد مینا میکرد


شبی از شبها من و خیالت زیر باران نشسته بودیم
| قالب رایگان وبلاگ پیچك دات نت |







