تبلیغات
::::...LILIOM....:::: - دلنوشته های من 2

::::...LILIOM....::::

در کودکی در کدام بازی راهت ندادند...؟؟ که امروز اینگونه تشنه بازی کردن با آدمهایی...؟؟؟؟؟

 IMG4UP

کنار ساحل قدم میزنم.

به دنبال ردپای توام.

صدای امواج خروشان دریا لحظات باهم بودنمان را به یادم می اورد.

با پاهای برهنه روی شنها و ماسه های کنار ساحل می افتم.دیگر توان راه رفتن را ندارم.

خورشید هم مرا ترک میکند.

انوار طلایی اش را از دریا میگیرد

گوش ماهیهای کنار دریا را جمع میکنم یادت هست چقدر آنها را دوست داشتیم؟

چقدر پابه پای هم آنها را جمع میکردیم.

اما حالا...

تو رفتی تو نیستی ومن به تنهایی  آنها را با ظرافت تمام از روی ماسه ها برمیدارم.

دریا هم طوفانیست

او هم دلگیر است.صدای هوهوی باد با صدای امواج در هم می آویزد.

خورشید رفت و جای خود را به ماه تابان داد

مهتاب چه زیبا میدرخشد.

تصویرش روی آب افتاده

چقدر مشتاقم که آن را بگیرم.

به سویش روانه میشوم

تو ر ا  نیز در کنارش میبینم.

تبسمی روی لبان زیبایت نقش بسته

چه زیباست...

چهره ات

ان را میستایم...

دستانت را دراز کرده ای

میدوم

هیچکس را جز تو آنجا نمیبینم

سریعتر میدوم

چند قدم دیگر با تو فاصله دارم

هرلحظه نزدیک و نزدیکتر میشوم

میخواهم دستانت را بگیرم

میخندم

خوشحالم

اما ناگهان همین که میخواهم دستانم را در دستانت قفل کنم تو میروی

و از من روی برمیگردانی و به تدریج در تاریکی شب محو میشوی و من غرق میشوم.

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه